ندارد

چهار قدم مانده است
به آن جنــــونی که
یک تیـــپا بزنم زیر بســاط ِ اینجا
عطایــش را به لقـــایش بخشم
و گــــــورم را از اینــــــجا گم کنم !


 
 
88.2.6

با تیپا بدرقه ات کردم !
گوارای وجودت ...

محله ی « برو بیا »
گاهی نیز محله ی « برو نیا » می شود !!


 
 
12 .13

حتماً حکمتی داشت کار خدا ..

که تـــو به من نرسی
و من به " تو "

قصه ای ،
که بیخود ساختمش
حتمَا او هم
به تـــو اش
که من نیستم ، فکر میکند..
حالا باورت شد چقدر بزرگ است خدا ؟
دیدی از من به خودت ، از خودت به خدا
نزدیکتر شدی ؟
حالا باز هم بگو ...
خدا بزرگ است !

پ.ن :
صفرت شدم ..
یکم شدی ..
اما بیخود دل دادیم !
دَهِ ما نمره قبولی نبود ...
نبود !!!


 
 
12.1

ميگفتي عاشق « بـارونـــي »
اما وقتي بارون ميومد، چتـــر ميگرفتي بالاي سرت ... !

ميگفتي عاشق « برفـــي »
اما طاقت يه گوله برف رو هم نداشتي ... !

ميگفتي« پرنـــده ها » رو دوست داري
اما مينداختيـشون تو قفس ... !

ميگفتي عاشق « گُلايــــي »
اما خيلي راحت از شاخه جداشون ميكردي ... !

آره ....
تقصيـــر خودم بود ...!
نبايد باور ميكردم
نبايد انتظار ميداشتم راست بگي
« وقتي ميگفتي عاشقمي ..... ! »

پ.ن :
خاطـــرات
“خنده‌دار” ترین بهانه‌های “گریستن” اند …


 
 
11.9

از وقتی رفته ای
جای « تــــــــــو »
در آرزوهايم ، یک آدمکِ کاغذی گذاشته ام .

آدمکِ کاغـــــذی احســــاس ندارد ...
چشـم ندارد ،بیچاره گوش هم ندارد ...
طفلکـــی حتی دهــــــان هم نــــدارد ...

آدمکِ کاغـــــذی
اما « دروغ » نمی گويد ... !!!


پ . ن :
حقــــــا که غمت از تـــــو وفادارتر است ...



 
 


از ابتدای روده ی کوچکم شروع می شود... !!!

« درد » را می گویم !

در سینه ام پخش میشود، و استخوانهای موازی قفسه سینه ام را مچاله می کند .

و آنجا که دو استخوان ممتد از شانه هایم به هم می رسند

همانجا که نفس هایم عبور می کنند ....

آنجا تلنبار می شود.

« درد » را می گویم ...

چیزی گلویم را می فشارد

چشمهای احمقم اما، می خندند ...!


پ . ن 1 :

دیشب سعی کردم چند لحظه خودم و بذارم جای « تو » ... !

نتیجه اش این شد که ، حالم از خودم بهم خورد !!!

پ . ن 2 :

وقتی بهش پشت ِ پا بزنی ، تازه می فهمی که پشت پا زدن بهش چقدر ساده بوده

و چقدر « احمق » بودی که اینقدر از این کار می ترسیدی .





 
 
خسته


خسته م
خیـــــلی خسته م



پ . ن :

شکستن یک « دل » ، چقدر توان می خواست مگر ، که گمـــان کردی آنکه قـــوی بود ، « تـــــــــو » بودی ؟!!



 
 
... عین خیالتم نیست

.

سلام .

حال من خوب است اما تو باور نکن که خوبم !!

نمی دانم کجا بودم ... !

شاید مثل همیشه غرق در دریای اوهام و شاید روحی سرگردان در دشت خاطرات دیروز .

نمی دانم چه می کردم ... !

شاید می گریستم بدون اینکه سر به شانه هایت داشته باشم

و شاید بازهم همچون دیوانگان از داغ رفتنت گریه می کردم .

لحظه ی رفتنت را خوب به یاد دارم ...

لحظه ای که تو اوج گرفتی و پرواز کردی و من دلم مُرداب شد .

لحظه ای که رفتی تا برای همیشه مرا از زندگی و سرنوشتت بیرون کنی .

لحظه ای که رفتی تا شاید به حجله ی عشقی جدید پای بگذاری

و من چون عزاداری سیاه پوش بر گور عشقم می گریستم ... !

خوب به یاد دارم شکوه هایم و اشکهایم را .

مهربان دیروزی !

چرا ناگاه اینچنین شدی و آتش عشقم را به خاکستری سرد بدل کردی ؟

مگر نمی گفتی تا قیامت می مانی ؟

تا قیامت راه بسیار است و من تنها ...

مگر قسم نمی خوردی که هیچ وقت ترکم نکنی و تا همیشه عاشقم بمانی ؟

مگر نمی گفتی نمی گذاری لحظه ای تنها بمانم و تا آخر راه در کنارم می مانی ؟

آری ...

تا قیامت راه بسیار است و من تنها .

مگر نمی گفتیم حتی تا بعد قیامت هم با هم می مانیم ؟

پس کجا رفتی که من اکنون اینچنین تنهایم .... ؟!


پ . ن 1 :

عین خیــــــالتم نیست ، یکــی داره می میــــــره
هر وقت که تنــــها میشه ، سراغت و می گیـره

عین خیــــــالتم نیست ، یکی هنــــوز منتــــظره
یکی با دوتا چشم خیس ، هنوز نگاهش به دره

عین خیــــــــالتم نیـست ، اگه یه روز نبــاشمم
اگه بــــــرم بمیــــــرم ، یا که ازت جـــــــدا شم

عین خیـــــــالتم نیست ، بدون تــــــو بمیــــــرم
دیگه واسه همیــــشه ، ســـــراغت و نگیـــــرم

عین خیـــــــالتم نیست
عین خیــــالتم نیست
عین خیالتم نیست

پ . ن 2 :

« من » که شکستم ...
« تــــــو » در چه حالی ... ؟


 

. ديـوونه خونه .
.ملاقات با ديـوونه .
. 360 .





:: LoGo ::
ecom

 


ببین نازنینم !

از آغاز عاشقی تا به حال در هر گذر و بن بست و خیابان و بیابان همه سراغ آن اوی نیامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زیر اما سربالا جوابشان را دادم ، اما دیگر نمی شود .

بالاخره تصمیمی گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائی که یا پرسیدند یا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتیجه این شد که :

 « من او ندارم ! »

چه شد  هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهای نازنینت پیوندی ناگسستنی خوردند .

 من که با تو نبودم ، عزیز کرده این همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتی تو را دارم « او » را می خواهم چه کار ؟

پس بخند ، من تورا دارم.

تو هم قبول کن و مثل من بگو :

من « او » ندارم !!!