

از ابتدای روده ی کوچکم شروع می شود... !!!
« درد » را می گویم !
در سینه ام پخش میشود، و استخوانهای موازی قفسه سینه ام را مچاله می کند .
و آنجا که دو استخوان ممتد از شانه هایم به هم می رسند
همانجا که نفس هایم عبور می کنند ....
آنجا تلنبار می شود.
« درد » را می گویم ...
چیزی گلویم را می فشارد
چشمهای احمقم اما، می خندند ...!
پ . ن 1 :
دیشب سعی کردم چند لحظه خودم و بذارم جای « تو » ... !
نتیجه اش این شد که ، حالم از خودم بهم خورد !!!
پ . ن 2 :
وقتی بهش پشت ِ پا بزنی ، تازه می فهمی که پشت پا زدن بهش چقدر ساده بوده
و چقدر « احمق » بودی که اینقدر از این کار می ترسیدی .
.سلام .
حال من خوب است اما تو باور نکن که خوبم !!
نمی دانم کجا بودم ... !
شاید مثل همیشه غرق در دریای اوهام و شاید روحی سرگردان در دشت خاطرات دیروز .
نمی دانم چه می کردم ... !
شاید می گریستم بدون اینکه سر به شانه هایت داشته باشم
و شاید بازهم همچون دیوانگان از داغ رفتنت گریه می کردم .
لحظه ی رفتنت را خوب به یاد دارم ...
لحظه ای که تو اوج گرفتی و پرواز کردی و من دلم مُرداب شد .
لحظه ای که رفتی تا برای همیشه مرا از زندگی و سرنوشتت بیرون کنی .
لحظه ای که رفتی تا شاید به حجله ی عشقی جدید پای بگذاری
و من چون عزاداری سیاه پوش بر گور عشقم می گریستم ... !
خوب به یاد دارم شکوه هایم و اشکهایم را .
مهربان دیروزی !
چرا ناگاه اینچنین شدی و آتش عشقم را به خاکستری سرد بدل کردی ؟
مگر نمی گفتی تا قیامت می مانی ؟
تا قیامت راه بسیار است و من تنها ...
مگر قسم نمی خوردی که هیچ وقت ترکم نکنی و تا همیشه عاشقم بمانی ؟
مگر نمی گفتی نمی گذاری لحظه ای تنها بمانم و تا آخر راه در کنارم می مانی ؟
آری ...
تا قیامت راه بسیار است و من تنها .
مگر نمی گفتیم حتی تا بعد قیامت هم با هم می مانیم ؟
پس کجا رفتی که من اکنون اینچنین تنهایم .... ؟!
پ . ن 1 :