! .... اينم واسه تنوع


چند وقته كه يه تيكه سنگ گير كرده توي كفشم .
هرجا كه ميخوام برم ، اين كوچولوي لعنتي ، همراهم هست و نميذاره كه فراموش كنم كفشي هم به پا دارم. فكر كنم الان چند ماهي باشه كه رفته يه گوشهء خلوت براي خودش پيدا كرده و قصد بيرون اومدن هم نداره .
دوستي ميگفت : شانس آوردي كه فقط يه تيكه سنگ كوچولو هستش . خيليها هستن كه يه كوه تو كفششون دارن و مجبور هستن با عظمت مزاحمش قدم بزنن .
براي من اصلا مهم نيست كه يه عده تو كفششون كوه دارن يا صخره ، حتي اهميت هم نداره كه بعضيا ممكنه تو كفششون سنجاقك لونه بسازه . براي من اين مهم هست كه همون يه تيكه سنگ كوچولوي لعنتي داره اندازه يه كوه آزارم ميده و نميذاره بدون درد جا به جا بشم . تو اين مدت هزارتا راه حل مهربون و احمقانه به ذهنم رسيد كه هيچ كدوم فايده نداشت .
يه مدت سعي كردم براي اينكه دچار درد نشم ، اصلا راه نرم . و ديدم شاديها رو كه چه سريع از من دور ميشدن و من از جام تكون نميخوردم ، مبادا كه دچار درد بشم . سعي كردم با خودم كنار بيام و اصلا فراموش كنم كه سنگي توي كفشم دارم . به درد لبخند بزنم و با آغوش باز قبولش كنم و سعي كنم اون سنگ لعنتي رو به شكل يه تيكه شكلات خوشمزه نگاه كنم . درد رو تحمل كردم و به راه رفتن ادامه دادم . اما تنها فايده اي كه داشت اين بود كه كفشم پر از خون شد و از گوشه هاش خون ريخت رو فرش پر نقش و نگار زندگي و مادربزرگم ، كه با فرياد بهم حالي كرد كه زندگي رو نجس كردم .
سعي كردم يه مدت يه لنگه پا راه برم . اما هر بار كه يه پام رو ميگرفتم بالا ، حس ميكردم اون سنگ لعنتي ميپره ميره تو اون يكي كفشم . واسه همين تصميم گرفتم كه با دستهام راه برم . يعني پاهام رو بفرستم قاطي ابرها و مغزم رو بكشونم روي زمين . خودم از اين حركت آكروباتيك خنده ام گرفته بود . چه برسه به مردمي كه به جاي سنگ ، كوه تو كفششون دارن .
فعلا مجبور هستم مخلوطي از اين راه حلها رو واسه خودم تجويز كنم تا اون سنگ يواش يواش تو كفشم خرد بشه و پودر بشه و بچسبه به عرق جورابهام . اما حالا كه فكرش رو ميكنم ميبينم كه شايد بد نبود يه بار يه راه ديگه رو هم امتحان ميكردم .
مثلا براي چند لحظه كفشم رو از پام در مياوردم و اون سنگ رو مينداختم بيرون !!!!!!!!......
از: هذيانهاي يك بيمار رواني


 

About me


 

ببين نازنينم !

از آغاز عاشقي تا به حال در هر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن اوي نيامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود .

بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائي که يا پرسيدند يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد که :

 « من او ندارم ! »

چه شد ؟  هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهاي نازنينت پيوندي ناگسستني خوردند .

 من که با تو نبودم ، عزيز کرده اين همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتي تو را دارم « او » را مي خواهم چه کار ؟

پس بخند ، من تورا دارم.

تو هم قبول کن و مثل من بگو :

من « او » ندارم !!!

 


Links



نفـــس
جيـــگر تو
دخـــتر آبـان
زخمــــي زمان
نحــسي واژه ها
Emovi
viOeM
Emovi.like.no.other

Archive name



May 2008
Jun 2008
JuL 2008
Sep 2008
Nov 2008
Dec 2008
Jan 2009
Feb 2009
Mar 2009
Apr 2009
Jun 2009
Aug 2009
Sep 2009
Oct 2009
Nov 2009
Dec 2009
Jan 2010
Jun 2010

Music


 

Other