..... روزگار غريبي است نازنيـــن

چند وقتي هست كه يه جوري شدم ... !
ديگه قلم توان نوشتن نداره .. شايدم دست ، قدرت گرفتن قلم رو نداره .. حسرت ميخورم كه امروز اينگونه ام ! نه شادم ، نه گريانم .. شايد هيـچ نيستم، پوچ هستم ، نه خوب، نه بد .... !


چند صباحي است كه را در گاو صندوق گذاشتم و كليدش رو در درياي شلوغ روزگار انداخته ام ..... نميدانم اين قفل كي باز ميشود ... به دست خودم يا دوستي .. ؟! يا به دستــان غريبه اي !! يا شايد هم به دستان دزدي كه فكر ميكند در اين گاوصندوق گرانبــها كالائي هست !
انتظار باز شدنش را هم نميكشم، حداقل به خود ناسزا نميگويم كه چرا اينكار رو كردي ... ! نميگويم كه خودت اين بلا رو سر خودت آوردي، خود را ملامت نميــكنم ..... !


قلب شده است مانند دفترچه حساب بانك ... ! روزي در آن عشق واريز ميشود و روز ديگري از آن عشق برداشت ميشود ... يك روز چك برگشتي داري و دريغ از يك پاپاسي ... روز ديگر رقم آنقدر بزرگ است كه در دفترچه جا نميشود! چه جالب است مهرهاي تاريخ در دفترچه حسابم !!
عمر چه زود گذر است ...
انگار همين ديروز بود كه دل چك برگشتي داشت .. يادش به خير پريروز را كه آن يار رفته به حساب دلمان عشق واريز ميكرد ..! يادش بخير ........
ولي عمر اين دفترچه ها ديگر گذشته است ... ! دوستان ميگويند اين روزها دفترچه ها ديگر كارتي شده ... ملّـي كارت .. عشـق كارت .. وفا كارت .. يـار كارت .... !
كارت را كه در دستـگاه فرو ميكني، كاغذي از جنس امروزي، كاغذي بي احساس كه نوازشگرش چاپگر سوزني است... !
اين روزها در عصر ماشين و اينترنت، در عصر بي وفائي و بي مهري ، دل را بايد فراموش كرد ... ! نه .. نبايد فراموش كرد، بايد انداخت دور! در سطل آشغالي متعفّن .. متعفّن تر از اين روزگار پليــد !
ديگر قديمي شده است حرف عشق ... عاشقان را معشوقي نيست .. كسي عشق نميداند .. از كسي بپرسي در اين زمانه عشق چند است (!) در جوابت ميگويـد :
اين عشق چي هست ؟ خوردنيست يا پوشيدني ؟ ژاپني است يا بازار مشترك ؟!
در اين دنيا نميدانم كالايـم را به كه بفروشم، يا از كه بخرم .. عشق همانند يك جوراب يك لنگه است! بي ارزش .... جوراب يك لنگه را كه ميخرد در اين زمانه ؟ آنهم جوراب پاره را ! بايد لنگه اي خريد تا جفت شود، يا لنگه ات را به لنگه داري بفروشي !
چند بار لنگه جورابهائي خريدم ... اما رنگشان به لنگه جوراب ما نميخورد! صورتي در كنار سفيد !! چه خنده دار است جورابهاي لنگه به لنگه .. هر لنگه اي جفت لنگه اي نميشود ... !


در جستجوي آن لنگه دنيا را گشتم.. هيچ نيافتم، ولي باز ميگردم ، شايد گرد خودش !! تا پيدايش كنم. اگر هم پيدا نكردم، حداقل ميگويم
گشتم و پيدا نكردم ! لنگه پاره ما جفتي ندارد ! لنگه اي كه هيچ خريداري ندارد ... !
خريداراني كه هر روز فقط از روي كنجكاوي به اين مغازه سر ميزنند و هيچ نميخرند و نميفروشند، تحملشان چه سخت است .... !


« تخت دو نفره ام، ديگر به تنها خوابيدنهايم عادت كرده است ... ! »


 

About me


 

ببين نازنينم !

از آغاز عاشقي تا به حال در هر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن اوي نيامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود .

بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائي که يا پرسيدند يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد که :

 « من او ندارم ! »

چه شد ؟  هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهاي نازنينت پيوندي ناگسستني خوردند .

 من که با تو نبودم ، عزيز کرده اين همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتي تو را دارم « او » را مي خواهم چه کار ؟

پس بخند ، من تورا دارم.

تو هم قبول کن و مثل من بگو :

من « او » ندارم !!!

 


Links



نفـــس
جيـــگر تو
دخـــتر آبـان
زخمــــي زمان
نحــسي واژه ها
Emovi
viOeM
Emovi.like.no.other

Archive name



May 2008
Jun 2008
JuL 2008
Sep 2008
Nov 2008
Dec 2008
Jan 2009
Feb 2009
Mar 2009
Apr 2009
Jun 2009
Aug 2009
Sep 2009
Oct 2009
Nov 2009
Dec 2009
Jan 2010
Jun 2010

Music


 

Other