نگاه كن كه چه سوگوارانه به تمنا نشسته ام ، گذشته اي را كه دست تقدريــر بر پيشانيم حك كرد
...
...
وقتي ستاره من شدي، هيچ تلسكوپي هنوز ترا نديده بود و كشفت نكرده بود .
وقتي كهكشانِ من بودي، هيچ منجّمي هنوز به بودنت پي نبرده بود.
وقتي دروازه بان دروازه دلم شدي، هنوز خط هيچ دروازه اي را نكشيده بودند .
وقتي دلم به چشمانِ تو ميدان داد، هنوز كسي درست نميدانست دايره چيست.
وقتي رنگين كمان صدايت كردم، همه به آن چيزي كه بعد از باران در مي آمد ميگفتند مهمانِ هفت رنگِ ناخوانده.
وقتي قصّه دو رقمي فروردين را رنگِ حقيقت زدم، هيچكس تا ده بيشتر بلد نبود بشمرد.
وقتي مجنونت شدم، صحرا هنوز افتتاح نشده بود.
وقتي تو زيباي من شدي، هنوز نيمي از ماه براي كلّي از دنيا ناشناخته بود.
وقتي مخاطب نوشته هاي من شدي، همه براي پرسيدن حال همديگراز دود و آتش كمك ميگرفتند.
وقتي صدايت كردم، هنوز كسي معني انعكاسِ صدا در كوه ها را نمي فهميد... من در كوه صدايت كردم و همه از صدائي كه برگشت ترسيدند و من شاد شدم از اينكه هيچ رقيبي ترا از من نخواهد دزديد.
وقتي عاشقت شدم، همه خواب بودند.
وقتي بدرقه ات كردم آن هم با اشك، هيچ كس اشك را دليلي براي بدرقه نميدانست و هيچ كس توي چشمانش يك قطره گريه هم نداشت.
وقتي درياي من شدي، همه آنهائي كه حالا اقيانوس صدايت ميكنند در حال كندنِ قنات براي پيدا كردن جرعه آبي برايِ رفعِ تشنگي يشان بودند.
وقتي پيدايت كردم، همه گم شده بودند.
وقتي دنياي من شدي همه فكر ميكردند دنيا يعني يك عالمه انسان.
وقتي ديوانه ات شدم، تصوّر همه از ديوانه كودكِ سنگ به دستي بود كه خشمِ چشمِ درشت و سنگ بزرگِ توي دستش همه را ميترساند.
وقتي نوشتم رفتنت آتش به جانم ميزند، اينجا فكر ميكردند كه تنها چوب ها ميسوزند، بي آنكه بدانند گاهي از آتش گرفتن بسيار است كه انسان چوب ميشود.
خلاصه وقتي تورا فهميدم هيچكس هنوز خودش را نفهميده بود !! ...................
امّا ..................
اما وقتي تو ستاره شدنت را همه فهميدند كم شدي، نگذاشتي حتّي بشمارمت، مني كه تنها يك و نه را ميشمردم كه كنار هم نوزده ميشد.
وقتي همه كهكشان شدنت را فهميدند غيب شدي، جوري از پنجره اتاقِ من گذشتي كه با تلسكوپ هم ديده نشدي ..
يادت رفت زماني كه من دريا صدايت ميكردم عدّه اي در حالِ كندنِ قنات بودند .. جرمِ من اين بود كه آنقدر در دريا شدنت محو بودم كه فراموش كردم برايت بنويسم تو اقيانوسِ مني و تو بزرگ شدن را از وفا بيشتر دوست داشتي .
« كوچك شدم » ... اين آخرين جمله اين گلايه است.
وقتي بزرگِ بزرگ شدي، من كوچكِ كوچك شدم .....! باشد... بزرگ شو، مثل دنياي من، نه مثل دنياي آنها، من هِي دارم كوچك و كوچكتر ميشوم... درست قدِّ ذرّه هاي خاك قنات آن سالهاي دورِ گذشته ... بزرگ شو دنياي من، ستاره من، كهكشان من بزرگ شو، بزرگ باش تا من ديگر ديده نشوم، مثلِ گنجشكي كه از بالاي هواپيما نقطه هم نيست. دو نقطه كوچك عاشقت به احترام دو حرف دوم و آخرِ اسمت كه دو نقطه دارد.
كسي كه بزرگترين آرزويش كوچك نشدن تو و كوچكترين آرزويش بزرگ شدن كه نه، باز هم بزرگتر شدن توست.
نام تورا با حروف بزرگ و نام خودم را با حرفِ كوچك مينويسم كه شايد به تصّورِ مردمِ روزگارمان نه از بزرگي تو كم شود و نه از كوچكي من.
اين را هم براي توئي نوشتم كه اگر بزرگ بودنت را زودتر نميفهميدي ديرتر كوچكم ميكردي .... !!!
« اينقدر تسليمت ميشوم، تا تسليم شوي ... »