... دوباره دل هوای با تو بودن کرده


درد دلم لبريـــز شد ...
در حال فوران کردن است ٬ کسی را يارای کمک کردنم نيست .

خوش به حالشان ....
مَردُمان اينجائی را می گويم !
يکی به فکر ميهمانی آينـــده ٬ يکی به فکر خريدن وسايل سفر و ديگری به فکر پيدا کردن کلمه ای عاشقــــانه برای رضايت دل معشقوقش ... !
چه در سر دارند که اينگونه اند ؟
من با آنان متفاوتم ٬‌من مانند آنها نيستم .
دنيايم ٬ رویــــايم ٬ حال و هوايم ٬‌ همه چيزم با ديگران متفاوت است ... !
غمی به وسعت « دل » دارم ...
ديگر اشک مجالم نمی دهد ٬ می چکد و می چکد ٬ ولی غُصّه اين « دل » تمامی ندارد .

امان از اين « دل » که تمام اين فريـــــادها با همهء وسعتش٬ زير سر اوست .
به حرف من که گوش نمی دهد ٬ « تــــــو » به دادش برس . دردش را به من که نمي گوید .
باز آ ٬ شايد با « تــــــو » غريبی نکند ... !
هيچ کس نمی فهمد ٬‌ توقع کمکت را ندارم . فقط بگو که می شنوی٬‌ بگو تا باز هم حضورت را در اين « دل » حس کنم .

اي الهـــــهء مهربانی .... !
بيش از اين دستم به سويت دراز نمی شود ٬‌ ديگر توان ندارم .
دستم که می لرزد هيچ ٬‌ دلـــــم هم به لرزه در آمده !!
اينجا همه سکوت است و تاريکی ....
من خسته ام ٬ خيلی خسته ام ... !
بغضم شکسته و کسی نيست که شکسته هايش را جمع کند . اينجا نگاه نامحرمان به دلـــم چنگ می زند و من تنهای تنـــــها ٬ می توانم به گوشهء تنهائی خود پناه ببرم... !!

تنهای تنهــــــا ...
و اين را بگيريد و برويد تا آخر دنیـــا ! تا آخر بودن ... !!
دلــــم گرفته ...
کاش بودي و مرهم دردهايم می شدی !

پ . ن 1 :
کودکی ام دوباره دارد شکل می گيرد !
با آن تفاوت که آن زمان « مادر » بود که مرا در آغوش می گرفت ٬‌ اما الان « هيچکس » ....!
۲۵ ساله ام و دلم گريه در آغوش « تــــــو » را می خواهد !!
.
پ . ن 2 :
در سراشیبی ِ تقدیر!
نام مرا با نام « تــــــو » تشنه کرده اند
و « نبودنت » را
بر دلم داغ نهاده اند.


 

About me


 

ببين نازنينم !

از آغاز عاشقي تا به حال در هر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن اوي نيامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود .

بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائي که يا پرسيدند يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد که :

 « من او ندارم ! »

چه شد ؟  هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهاي نازنينت پيوندي ناگسستني خوردند .

 من که با تو نبودم ، عزيز کرده اين همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتي تو را دارم « او » را مي خواهم چه کار ؟

پس بخند ، من تورا دارم.

تو هم قبول کن و مثل من بگو :

من « او » ندارم !!!

 


Links



نفـــس
جيـــگر تو
دخـــتر آبـان
زخمــــي زمان
نحــسي واژه ها
Emovi
viOeM
Emovi.like.no.other

Archive name



May 2008
Jun 2008
JuL 2008
Sep 2008
Nov 2008
Dec 2008
Jan 2009
Feb 2009
Mar 2009
Apr 2009
Jun 2009
Aug 2009
Sep 2009
Oct 2009
Nov 2009
Dec 2009
Jan 2010
Jun 2010

Music


 

Other