نامه ای برای تو

این بار دلم خواست که برایت نامه ای بنویسم
با وجود اینکه نمی دانم به کجا باید برایت بفرستم … !


سلام !
دلم برایت بیش از آنچه که فکر کنی تنگ شده است. کاش به خوابم می آمدی ، با من سخن می گفتی و آرامم می کردی.
همه به کار خویشند … نگران نباش !
فقط بگو کِی خواهی آمد تا من نیز برای این دل بی تابم جوابی داشته باشم .

« مادرم » حالش خوب است.
تسبیح به دست شب را برایم دعا می خواند. گر چه دیگر مجالی نمانده ست.

« پدر » نیز به وادی تسبیح به دستان پیوسته ، برایم نگران است ولی خوب می داند که حتی اگر بخواهد هم دیگر کاری نمی تواند برایم انجام دهد !
« داداش » هم هِی ! مشغول است .

« مَردُم » ؟
خوبند ، همه به کار خویش ، با تفاهمی زیبا !
دیگر از بدیهای همدیگر دلگیر نیستندو موعظه گرهای خوبی شده اند.
جای تو هم برایشان خالی نیست !

« من » …. ؟!
تمام بی کسی هایم را قامت بسته ام و در طولانی ترین سجدهء اندوه به اندازه ی همه نبودن هایت « اشک » می ریزم ، و به بلندای یلدای فراقت با آهی از عمق قلب هزار پاره ام « کابوس رفتنت » را خط خطی می کنم !
بگذار بی ادعا برایت اقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود، وقتی که نیستی دلتنگی هایم را قاب می کنم ، لحظه لحظهء غروبی را که دلتنگ تو و چشمان بارانی ات می شوم را قاب می کنم تا وقتی آمدی نشانت دهم که شاید دیگر تنهایم نگذاری .
باز هم بگویم ؟

« من » ؟!!
طی می شوم بی هیچ تفاهمی.
فقط به یاد « تو » هستم که بیایی و دستی به صورت دلم بکشی تا کمی آرام گیرد.
به وسعتی بی تعریف جایت برایم خالیست.
کاش بیایی و مرا از این بُهت ِ کمر شکن نجات دهی.
دیگر آمدنت برای همه فراموش شده است . اما تو که می بینی من چشم در راهم .
پس رهایم نکن.

« امشب را نیز با یاد تو خواهم خوابید » …

پ . ن 1 :
درد عشقت کرده پیرم …

پ . ن 2 :
سلام.
این روزا بیشتر از همیشه به دعای شما دوستانم احتیاج دارم.
تو این روزا ما رو هم دعا کنید .
نماز روزهء همتونم قبول !


 

About me


 

ببين نازنينم !

از آغاز عاشقي تا به حال در هر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن اوي نيامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود .

بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائي که يا پرسيدند يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد که :

 « من او ندارم ! »

چه شد ؟  هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهاي نازنينت پيوندي ناگسستني خوردند .

 من که با تو نبودم ، عزيز کرده اين همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتي تو را دارم « او » را مي خواهم چه کار ؟

پس بخند ، من تورا دارم.

تو هم قبول کن و مثل من بگو :

من « او » ندارم !!!

 


Links



نفـــس
جيـــگر تو
دخـــتر آبـان
زخمــــي زمان
نحــسي واژه ها
Emovi
viOeM
Emovi.like.no.other

Archive name



May 2008
Jun 2008
JuL 2008
Sep 2008
Nov 2008
Dec 2008
Jan 2009
Feb 2009
Mar 2009
Apr 2009
Jun 2009
Aug 2009
Sep 2009
Oct 2009
Nov 2009
Dec 2009
Jan 2010
Jun 2010

Music


 

Other