... عشق پائیزی


خنده دار است، نه .... ؟!
من و ديوانگي ؟
من و« عشق ... » ؟!
اولین برگ پائیز که به زمین افتاد من عاشق شدم.
ميداني ... !
من به پائیز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي ...
وقتي بودي سكوتت مرا رنج ميداد، اما حالا نبودنت ! حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود، حضوري با تمام وسعت سكوتت ..
اصلاً به من چه كه امروز هوا ابريست يا آفتابي ؟ خورشيد از شرق طلوع ميكند يا غرب ... اصلاً به من چه كه من كيم !! چه ميكنم ... !
« من فقط به دنيا آمده ام كه تو را نبينم، حسرتت را بخورم، نداشتنت را گريه كنم، بعد هم آرام بميرم. »
آرام آرام ! طوري كه صورت هيچ برگ گلي خراشيده نشود.
هر وقت خودم را در آينه نگاه مي كنم، تو را مي بينم.
اينكه چيزي نيست، هر شب خوابت را مي بينم، كه تو من شده اي و من تو مي شوم. بعد يكي مي شويم ... آخر گيج مي شوم، نمي دانم تو مني یا من توام .... ؟؟!
ديشب دوباره خوابت را ديدم ...
كبوتر شدي، آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي ... آنقدر گريه كردم كه حتي دل ماه هم برايم سوخت.
باور كن اگر مي دانستي چقدر دوستت دارم ، از گرماي عشقم آب ميشدي و من اين را نميخواستم ....
گذاشتم تو بروي و من بسوزم ، چون شعله منم نه تو، عشق توئي و من عاشق ، پس گذاشتم تا بروي.
خيلي بي انصافي ، خيلي .... !!
بدون هيچ رفتي ، بدون هيچ صدا، مثل هميشه سر به زير و آرام رفتي براي هميشه ...
مي دانم اينها همه خيال است
« خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني ميخواهد به قطره قطره چكيدن من ...! »
من واقعاً ديوانه ام ...!!
از همه كارهاي دنيا مجنون شدن را برگزيدم، آن هم با حقوق يك نگاه ناب .
چه مي دانستم...
گفتم مجنون مي شوم، كسي مي شوم، با غرور، سربلند، نمي دانستم از مجنون شدن تنها « مجنونيش » نصيبم مي شود خرد شدن غرورم، شكستن بلور اشكهايم ...
فکر می کنی می دانستم ؟
اگر دوباره فرصتي دست داد ديگر مجنون نخواهم شد ! فرهادي خواهم شد كه مجنون وار، مجنون شيرين است....
حالا باورت شد ؟
دارم بخار ميشوم و من اين ميعان را دوست دارم .
وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد، قسم خوردم كه هر فصل پائیز رو به قبلهء چشمانت نماز بخوانم و با ياد تو پر گيرم تا اوج !
« قسم خوردم كه با ياد تو بميرم. »
با صداي باران دوباره چشمهايم باراني ميشود ...
چه كنم كه تو بوي باران ميدهي .

« تو را كه مي بينم حقارت گمشده خود را باز مي يابم .... »

من پر از بغضم امشب ..... !!




پ. ن 1 :

من عاشق بارانم
عاشق سیاهی چشمهای ساده ی تو ...

پ . ن 2 :
هر چی بگی برای تو همون میشم ای نازنین
میشم مثه یه مرغکی تو دست تو بازم اسیر
« تو » ای تموم زندگیم برات می میرم نازنین
توی تموم خاطره هام هر روز کنارت می شینم من
به یاد « تو » ، به یاد عشقم ، می شینم با کوله بار غم !
« تو » رو می شونم من هر روز کنارم ، با خیال خودم میگم من « تو » رو دارم
ولی اینو می دونم نیستی « تو » پیشم ، می خوام به « تو » بگم من « تو » رو دارم
...
..
.



 

About me


 

ببين نازنينم !

از آغاز عاشقي تا به حال در هر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن اوي نيامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود .

بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائي که يا پرسيدند يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد که :

 « من او ندارم ! »

چه شد ؟  هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهاي نازنينت پيوندي ناگسستني خوردند .

 من که با تو نبودم ، عزيز کرده اين همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتي تو را دارم « او » را مي خواهم چه کار ؟

پس بخند ، من تورا دارم.

تو هم قبول کن و مثل من بگو :

من « او » ندارم !!!

 


Links



نفـــس
جيـــگر تو
دخـــتر آبـان
زخمــــي زمان
نحــسي واژه ها
Emovi
viOeM
Emovi.like.no.other

Archive name



May 2008
Jun 2008
JuL 2008
Sep 2008
Nov 2008
Dec 2008
Jan 2009
Feb 2009
Mar 2009
Apr 2009
Jun 2009
Aug 2009
Sep 2009
Oct 2009
Nov 2009
Dec 2009
Jan 2010
Jun 2010

Music


 

Other