I swear to My mum i will always love you forever and ever & ever ...


« تو » آمدی از همان دچار ناگُریز ...
« تو » آمدی ....
از سمت ِ دروازه های همیشه روشن عشق ! از ماورای دلیل همه بودن ها ...
« تو » آمدی تا مرا از روزمرگی جاودانه تکرارهای بی مقصد، از زنده بودن بی دلیل ، رها کنی .
« تو » آمدی تا من معنا پیدا کنم، تا ایمان بیاورم، تا سکوت هایم را برای همان عابر همیشه در انتظار رسیدن افشا کنم .
« تو آمدی تا عاشق شوم .... ! »

چه زود گذشت ...
19 january 2005
دو سال از اولین روز آشنائی مان گذشت و وارد سومین سال با هم بودن شدیم.
مبارک باشد بانو ...
مبارک باش هم دارد.
به خوابمان هم نمی آمد اینقدر صبورانه این ثانیه ها را به هم تحویل دهیم و به این ساعت مبارک برسیم. به این ساعتی که قرارداد اجاره به شرط تملیک قلب هایمان را به هم دادیم.
خدا ما را قسمت هم کرد! گرچه تقدیر کمی اذیتمان کرد . اما عشق به ما جسارت مبارزه داد و خدا به این دو بنده فرصت بندگی عاشقانه داد.
بیش از این زیاده گوئی نمی کنم.
باقی این متن را سفید بخوان، با هزاران نقطهء نامرئی که مرا به « تو » پیوند می دهد .
سفید بخوان به رنگ صداقت عشقمان .
سفید بخوان به رنگ پاکی این عشق .
سفید بخوان به رنگ تمام دقایق این دو سال !
سفید بخوان به رنگ همان سکوتی که از ورای چشمانمان با هم حرف زد .
سفید بخوان به رنگ دستانت ، به رنگ عبورت ، به رنگ نگاهت .
« سفید بمان به رنگ عشق .... ! »
..............................................................
.....................................................
............................................
..................................
.........................
...................
..............
..........
......
...
..

پ . ن :

مهربانی هایت را در خواب دیده ام !
نه در خواب ، که در بیدار ترین لحظه های آبی بودنت
و آمده ام که بمانم .
اگر ماندن را بخواهی ، از تو ابدیتی خواهم ساخت
که عشق ، اول و آخر حادثه ی من و تو باشد
و دل
هدیه ای که همیشه در تصرّف چشمهایت خواهد بود .



 

About me


 

ببين نازنينم !

از آغاز عاشقي تا به حال در هر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن اوي نيامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود .

بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائي که يا پرسيدند يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد که :

 « من او ندارم ! »

چه شد ؟  هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهاي نازنينت پيوندي ناگسستني خوردند .

 من که با تو نبودم ، عزيز کرده اين همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتي تو را دارم « او » را مي خواهم چه کار ؟

پس بخند ، من تورا دارم.

تو هم قبول کن و مثل من بگو :

من « او » ندارم !!!

 


Links



نفـــس
جيـــگر تو
دخـــتر آبـان
زخمــــي زمان
نحــسي واژه ها
Emovi
viOeM
Emovi.like.no.other

Archive name



May 2008
Jun 2008
JuL 2008
Sep 2008
Nov 2008
Dec 2008
Jan 2009
Feb 2009
Mar 2009
Apr 2009
Jun 2009
Aug 2009
Sep 2009
Oct 2009
Nov 2009
Dec 2009
Jan 2010
Jun 2010

Music


 

Other