خاتون !
ما کجا اشتباه کردیم ؟
آنجا که گذاشتم تا لرزش دستانم را ببینی ؟
آنجا که صدایم لرزید وقتی صدایت زدم ؟
یا در همان نگاه اول که غرق نگاه تو شدم ؟!
چه آسان می توان با هم شکست ...
من با تو شکستم. حال این تکه پاره های من بی تو چه کنند ؟
حال من ماندم و حرف های فرو خورده ، من ماندم و یک دنیا حرفِ نگفته
من ماندم و یک عالم بغض !
شانه هایم می سوزد ، دست هایم هنوز می طپد ، پیشانی ام هنوز سرخ و گونه هایم برافروخته مانده.
لب های پاره پاره ام ازدرد می سوزد .
کُنچ ِ اطاقم از نشستن هایم به تنگ آمده ...
گُلهای قالی از خیره خیره نگاه کردنم ، شاکی اند !
من نیز خسته ام
حتی خسته از « به پایان اندیشیدن » ...
نمی دانم لحظه ها انتقام چه چیزی را از من می گیرند
شاید انتقام با « تو » نبودن را ... !
اما من گناه کار نیستم
نمی دانم آیا زمان را می توان به دار آویخت ... ؟!!!
آری ...
نماندی تا در این دل بمانی و افسانه شوی.
من ماندم با نگاه تو که در پشت ِ پلک هایم غوغایی به پا کرده ست .
خیلی سنگینم بانو ...
دیگر نه در چشمان تو می توانم خود را خالی کنم و نه بر روی شانه هایت .
می خواهم حرف هایم را با چشمانت بگویم !
چشمانی که مرا ربود، خیس کرد ، درخود غرق ساخت و بعد « گوشه ای رها نمود » .
گفته بودم نگذار بین « من » و « تو » یکی را انتخاب کنم!
خودت خوب می دانستی که تو را بر می گزینم.

« مُشتِ آخر را بر خود کوبیدم و شکستم ، تا چینی نازک تو تَرَک نخورَد ... ! »


پ . ن 1 :
آی ای غریبه ... !
ای قشنگِ خواستن
باورم نمی شود که رفته ای
بدون آنکه « چشم های خیس ِ خسته ی مرا »
که زاهدانه در حضور چشم های تو گناه کرده بود
دیده باشی
ای همیشه ماندنی
همیشه خواندنی
رفته ای
و عهدهای بسته را شکسته ای
نازنین ِ شعرهای خوانده و نخوانده ام
برق ِ عاشقانه ی نگاه من برای تو ، بهانه بود .
از حریم خلوتم پا کشیده ای
بریده ای
به من نگو
که از حروف نام تو ، ساده بگذرم
که من
جز قشنگ ِ نام تو
حرف دیگری نخوانده ام!


پ . ن 2 :
هنوز باورم نمی شود
که در میان دست های تو ، « مُچاله » می شوم
خنده های تو ، طعم ِ تلخ می دهد
حس گُنگ تازه ای
در خیال رخوتت دویده است
« کاشکی دلم برای تو نمی طپید ! »
تو نخواستی !!
همیشه این چنین تمام می شود
یکی برنده است
و دیگری
برای باخت ، منتظر .... !!


پ . ن 3 :
هیچ وقت هیچ چیز یادت نمی رفت...
ولی نمی دانم چرا وقت رفتن یادت رفت ردّ پایت را
از میان ماسه های دلم پاک کنی ...!




 

About me


 

ببين نازنينم !

از آغاز عاشقي تا به حال در هر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن اوي نيامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود .

بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائي که يا پرسيدند يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد که :

 « من او ندارم ! »

چه شد ؟  هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهاي نازنينت پيوندي ناگسستني خوردند .

 من که با تو نبودم ، عزيز کرده اين همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتي تو را دارم « او » را مي خواهم چه کار ؟

پس بخند ، من تورا دارم.

تو هم قبول کن و مثل من بگو :

من « او » ندارم !!!

 


Links



نفـــس
جيـــگر تو
دخـــتر آبـان
زخمــــي زمان
نحــسي واژه ها
Emovi
viOeM
Emovi.like.no.other

Archive name



May 2008
Jun 2008
JuL 2008
Sep 2008
Nov 2008
Dec 2008
Jan 2009
Feb 2009
Mar 2009
Apr 2009
Jun 2009
Aug 2009
Sep 2009
Oct 2009
Nov 2009
Dec 2009
Jan 2010
Jun 2010

Music


 

Other