زلزله نبودن توست



سلام و عشق !
به همه آنهایی که می آیند تا با حرف هایم لبخند بزنند .
پیشتر ها من با خنده می نوشتم و هر که میخواند می گریست .
این روزها من با گریه می نویسم و هر که می خواند ، می خندد !
صدای فرشته ای آرام در گوشم می پیچد که می گوید :
آی عزیز .... !
نافله ات ، دیر نشود .
من وضو می گیرم و باز می آیم تا زلفت را شانه کنم .

صنمم !
تکه سنگ دوست داشتنی ام !!!
با خودت فکر کردی نوبتش رسیده که بشکنمت !
دست به کار شدی . انگار مددم کردی و بعد ....
رفتی ... !
من
می تراشیدمت بت من ( چقدر خطوط بالایی لبت شیرین در آمد ! )
خوش گِل شدی !
کاشکی خیالت هم تنهایم گذارد .
می خواهم در پس سُجده ای طولانی به خواب روم ....
خوابی شیرین ، خواب بودنت ...
خوابی عمیق ، خواب نبودنم .....
زلزله " سکوت " من است ، زلزله نبودن " تو " ست !
دل لرزه !!
گفتند به خیر گذشت ....
باشد قبول ! اینها که از دل من خبر ندارند .
" تو " اما نازنینم ...
تو را به خدا عادت نکن ساکن هرجا که بودی ، لرزید بروی و چیزی از خودت جا بگذاری .
کاش در دل عشق هیچ وقت آب از آب تکان نمی خورد .
اوضاع که آرام شد به اتاقت برگشتی و پیرهن آبی تنت کردی و انگار عطر هم زدی زیر گلویت .
با خودم گفتم خوب شد !
من هم اگر آرام باشم ، به بهانه ی فراموش شده هایش هم که شده باز می آید و ....
خیلی سعی کردم زیبایم .
اما ...
« لعنت به من ، که در دلم هیچ آبی از آسیاب نمی افتد ... ! »




پ . ن 1 :

در میان قفس ِ غم ماندم ، از غم رفتن ِ او ...
کاش جنس ِ دل او ، رنگی از سنگ نداشت
که مُدام ، در دل ِ من ترکی بنشاند .
کاش او یک رگی از عاطفه ی پنهان داشت
که میان همه ی هستی من جاری بود .
کاشکی او بد بود !!
اما
نازنین من تنها ، بد نیست .
او نمی داند عشق
معنی سبز ِ کدام حادثه است .
نازنینم بد نیست !


پ . ن 2 :

خسته شدم از این صبر و انتظار ...
خسته شدم از تکرار روزها ...
خسته شدم از خودم ...
خسته شدم از رویای تو ...
خسته شدم از این زندگی ... !!!


 

About me


 

ببين نازنينم !

از آغاز عاشقي تا به حال در هر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن اوي نيامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود .

بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائي که يا پرسيدند يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد که :

 « من او ندارم ! »

چه شد ؟  هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهاي نازنينت پيوندي ناگسستني خوردند .

 من که با تو نبودم ، عزيز کرده اين همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتي تو را دارم « او » را مي خواهم چه کار ؟

پس بخند ، من تورا دارم.

تو هم قبول کن و مثل من بگو :

من « او » ندارم !!!

 


Links



نفـــس
جيـــگر تو
دخـــتر آبـان
زخمــــي زمان
نحــسي واژه ها
Emovi
viOeM
Emovi.like.no.other

Archive name



May 2008
Jun 2008
JuL 2008
Sep 2008
Nov 2008
Dec 2008
Jan 2009
Feb 2009
Mar 2009
Apr 2009
Jun 2009
Aug 2009
Sep 2009
Oct 2009
Nov 2009
Dec 2009
Jan 2010
Jun 2010

Music


 

Other