
و هنوز هم صبح ها که از خواب بیدارمی شوم ، قلبم بهانه ی « تو » را می گیرد ....
سنگین و خسته از راه نرفته سراغ « تو » را از من می گیرد .
به او می گویم که از « تو » خبر ندارم ..
اصلاً نمی دانم کجایی و چه می کنی ...
« اصلا ً نمی دانم به من فکر می کنی یا نه ... !! »
و با این آخرین کلام او شروع می کند به طپیدن !
آرام آرام می طپد ....
آرام و آرامتر
گویی از طپیدن هر روزه خسته شده ....
و من دستپاچه می گویم :
« ولی مطمئن باش بالاخره روزی خواهد رسید که « تو » او را دوباره خواهی دید .
چشم در چشم ، نزدیک ِ نزدیک ... ! »
.
.
.
ای وای از آن روزی که بفهمد همه ی آنها جز خیالی دروغین نبوده که تنها برای تصلّایش به خوردش داده ام !
می دانم آنوقت است که برای همیشه خواهد ایستاد ...
و در آنروز ای کاش تو در مراسم تدفین من شرکت کنی .
در آنروز تو امانتی در دست من داری که خیال دفن شدن ندارد...!
پ . ن 1 :
نخ نازک نامرئی ات را گره زده ای به قلبم
مثل عروسک های خیمه شب بازی بالا و پائین می کنی ...
از تعلیق متنفرم ...
از « م » که می آید آخر فعل هایم !
از « من » که خودش را آواره کرده روی پاکی تو !
به دل نگیر ....
هر چه می خواهی بازی کن .... !!
پ . ن 2 :

About me
ببين نازنينم !
از آغاز عاشقي تا به حال در هر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن اوي نيامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود .
بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائي که يا پرسيدند يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد که :
« من او ندارم ! »
چه شد ؟ هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهاي نازنينت پيوندي ناگسستني خوردند .
من که با تو نبودم ، عزيز کرده اين همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتي تو را دارم « او » را مي خواهم چه کار ؟
پس بخند ، من تورا دارم.
تو هم قبول کن و مثل من بگو :
من « او » ندارم !!!
Links
نفـــس
جيـــگر تو
دخـــتر آبـان
زخمــــي زمان
نحــسي واژه ها
Emovi
viOeM
Emovi.like.no.other
Archive name
May 2008
Jun 2008
JuL 2008
Sep 2008
Nov 2008
Dec 2008
Jan 2009
Feb 2009
Mar 2009
Apr 2009
Jun 2009
Aug 2009
Sep 2009
Oct 2009
Nov 2009
Dec 2009
Jan 2010
Jun 2010
Music
Other