
We'll Love Till Forever Dies …
Yes ! You and Me !
Together till Forever Dies,
Thats How We will be,
Nothing Can do Us Apart ..
تو آمدی از سمتِ دروازه های همیشه روشن عشق ، از ماورای دلیل همهء بودن ها .
تو آمدی تا مرا از زنده بودن بی دلیل رها کنی !
تو آمدی تا من معنا پیدا کنم ، تا ایمان بیاورم ، تا سکوت هایم را برای همان عابر ِ همیشه در انتظار ِ رسیدن ، افشا کنم .
چه زود گذشت ، 5سال از اولین روز آشناییمان.
مبارک باشد بانو !
مبارک باش هم دارد .
دور ترین نزدیکم ، چگونه ای ؟
هنوز هم تصمیم نداری زیر قولی که به آنها داده ای بزنی و بیایی سراغ ِ من ؟
هنوز هم باور نکرده ای که من یک فرق عجیب با همه ی آدم های این دنیا دارم ؟
هنوز هم آنجا دلواپس هیچکس نیستی ؟
خوش به حال دل ِ بی دلواپسیَت . الهی چشم به راه ِ هیچ کس نمانی ، نگرانی درد ِ بدیست .
اما بعد از 5سال با هم بودن لطفاً چند دقیقه ای را با تمام بی وقتی ، وقتت را به خاطرات ِ دور دست بده ، صورت مهربانت را میان ِ دستانت بگیر ، چشمانت را روی هم بگذار و به گذشته های دور برگرد .
فرقی نمی کند چه کسی اول می آید ، مهم اینست که چه کسی ادامه می دهد ، چه کسی تا آخر می ماند ، چه کسی زیر قولش نمی زند ، و این روزها بیشتر از همیشه می ترسم که مبادا قول و قرارهایت را فراموش کرده باشی .
قرار نبود آن وقت های تو به این زودی ها جایشان را عوض کنند .
قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد ، گنجشک های بی پناه حس او را با تیر و کمان عادت نشانه بگیرد .
قرار نبود عشق هم مثل خیلی چیزهای دیگر فقط اولش قشنگ باشد .
قرار نبود کسی سختش باشد بگوید « دوستت دارم » .
قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند ، قرار بود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند . ( به کدام هوا مانده ای تا به حال ؟ )
قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد .
قرار نبود عاشقی مان تکراری شود .
قرار نبود کسی دیر کند ، تاخیر کند و دیگری را منتظر و چشم به راه بگذارد .
قرار نبود عشق ، کسی را از دیگری سیر کند .
قرار نبود کسی به جز خودمان ، روی دلهایمان تأثیر کند .
قرار نبود انتخابمان بین آسمان فردا و تردید ِ زمین گیر کند .
قرار نبود هر کس سرش گرم شد ، دلش را هم سرگرم کند .
قرار نبود قراری باشد ، که قرار نیست .
قرار بود با هم بر سر هرچه قرارست قرار بگذاریم .
قرار تنها بر بی قراری بود برای برقراری .
اما ...
اما تو انگار این روزها همه قول و قرارهایمان را کم کم زیر پای عقل و منتطقت له می کنی . تویی که دیروز ِ عاشقیمان مرا بیشتر از غرورت دوست داشتی ، اما امروز عاشقی که بالا رفتن از صخره ها کمی دشوارتر است ، غرورت را بیش از من دوست داری .
نمی دانم چرا کسی که با احساسش دست نخورده ترین شیشه های دور دستِ دلم را لرزاند و برای اولین بار طعم عاشقی را به من چشاند مرا به جرم برتری احساس بر عقل متهم می کند و نمی دانم چرا زودتر از همیشه از من رنجید و تمام حرف هایش را پُشت ِ « تو را به خدا نرنج ، اما بیا از هم جدا شویم » پنهان کرد و بی پرده گفت ، آنچه نباید می گفت .
من دوست ندارم به قدر پلک بر هم زدنی از من بِرَنجی و دوست ندارم با این چند سطر پاسخ آشفته دست روی نقطهء امتداد عشق بگذارم و با دست آویز مُشتی خاطره که نمی دانم یادت هست یا نه ، خاطرت را ابری کنم . اما تو هم تقصیر من نگذار ، چون این احساس است که هنوز با وجود تمام رنجش ها و سرزنش ها و حرف های نامهربانانه ای که گفتی ، در قلبم حکم می راند و فرمانروایی می کند و من گمان می کنم همیشه حرف ، حرفِ اوست .
من مدّتهاست که هر چه می گذرد بی دلیل بیشتر دوستت دارم ، اما این بار نه مثل مجنون ، نه مثل لیلی و نه مثل تمام آن هایی که در عشق اسطوره شدند ، تنها مثل خودم، مثل وحیـــــــــد ، تا هر وقت که بخواهی دوستت دارم . من بر خلاف تو هنوز هم همان وحید روزهای اولم ، با این تفاوت که بیشتر دوستت دارم ، حتی اگر خودت هم نخواهی ، آنوقت هم توی دلم دوستت دارم بی آنکه بدانی .
تو می دانی که من بی تو چه می کشم ، چیزی فراتر از درد ، بالاتر از زجر ، سنگین تر از سوار شدن ِ کوهی بر شانه ای ، می دانی و می خواهی همین گونه باشد ، و این خواستن تو تنها نفسی است که می گذارد برایت بنویسم و برایت تصویر کنم .
اینجا خبری نیست ...
وقتی از تو خبری نمی رسد من همه کم کم ته نشین می شوم ، درست عین تقویم سیاهم و سرنوشت ِ بی عاقبتم . به خدا تمام شدم ، تمامش کن !
عکس هایت هم تمام پر از لکه های گریه است . عکست با من همدردی می کند ، بیهوده زنده ام ، چهره ام پُر از چین های تنهائیست و من عجیب می ترسم از اینکه کسی را که فراموشش نکرده ام فراموشم کرده باشد .
سر دردهایم دیگر قطع نمی شود ، تو که می فهمی مگر نه ؟
دردم که بیشتر می شود برایت بیشتر دعا می کنم !
اما دیوانه ی تو همچنان مجنون است و زنده .
اما زیباتر آنست که « نخواستن ، نتوانستن نیست » ، تنها نخواستن است و هر چه فکر می کنم می بینم تو نه اینکه نتوانی ، بلکه بیشتر نمی خواهی . شاید هم می خواهی ، اما نه آنجور که باید بخواهی ، نه جوری که با خواستنت مقابل همه بایستی و به آنچه می خواهی برسی ، گویا دیگران بیشتر می خواهند در مقابل تو بایستند تا تو را از تصمیمت منصرف کنند و گویی این روزها کم کم به آنچه می خواهند نزدیک می شوند ، و شاید هم تا به حال به آنچه خواسته اند رسیده اند که تو اینگونه با من غریبی می کنی .
جان آن خوشبختی که به قول خودت بیشتر از همه دوستش داری ، یکبار تنها در خلوتِ آن شبهایی که از هر دردی چشم بر هم نمی گذاری و خوابت نمی برد برای این تغییر ناگهانی پاسخی پیدا کن .
خسته ات نکنم ...
حرف از تمام کردن نیست ، حرف از علّت تمام شدن است ، حرف از پایان دادن نیست ، حرف از چگونگی پایان ندادنست . حرف از امانتداریست، حرف از کلیدست ، حرف از مراقبت ویژه از قلبهاییست که دارند زیر دستِ حکیم نا آگاهانهء زمانه از دست می روند ، حرف از خطِ صافیست که اگر روی شیشه بیفتد آن دو ماهی ناخواسته به ساحل پرت می شوند ، صحبت از خستگی نیست ، اگر خسته باشی که عاشقیت جایی بین زمین و آسمان دچار اشکالست و اگر عاشق باشی که خسته نمی شوی ( هر چند که به قول خودت می دانم این روزها دیگر خیلی خسته شده ای !! ) . خطر ، تحلیل رفتن مهربانی توست ، که کم کم دارد ریشهء نا آرام عاشقیمان را تهدید می کند .
خوب می دانم به روزگار نمی شود خُرده گرفت اما به عاشق چرا ، گیریم که روزگار توانایی دور نگه داشتن ما را داشته باشد ، تکلیف دلهایمان که دست او نیست . نگذار تسلیم معادله ی دل و دیده شویم ، نگذار برای گفتن ِ دوستت دارم ، امروز که نشد باشد برای فردا ، را بیاوریم . عشق دارد زیر سایه ی بی اعتنایی های من و تو بزرگ می شود .
پس یک قرار دیگر می گذاریم ، آنقدر عاشق می شویم که تشخیص اینکه چه کسی عاشق تر است برای خودمان هم مشکل باشد چه رسد به دیگران، البته به شرط آنکه هنوز همان کسی باشی که جواب عاشقانه هایم را با عشق می داد .
اگر به حرف های دیگران که مدام انتظار جدایی من و تو را می کشند پاسخ می دادی ، سَد های بسیاری می شکست ، عیبی ندارد ، بگذار دوباره جای سدها دل من بشکند .
راستی !
دیشب که در نوشته های تکّه تکّه ی دفترم پَرسه می زدم حرفی یافتم که مناسب ترین عنوان برای این نوشته ی بی دلیلم بود . راستش تمام اینها را نوشتم که آن جمله را برایت بنویسم . تو هم بخوان شروع کن و لطفاً باورت شود که :
« هیچ کس لیاقت ِ اشکهای تو را ندارد و کسی که لیاقت ِ اشکهای تو را دارد ، هیچ گاه اشکِ تو را در نخواهد آورد »
جسارت نباشد ، ادب رسم بزرگی از آیین نامه نگاری ست ، امّا .....
اما تو خیلی اشک مرا در آوردی . کم دیدی و کلّی هم ندیدی و حتّی کسی نگذاشت خبرت شود .
مهم نیست ، از آن مهم نیست هایی که خیلی مهم است !
الهی کسی که مرا از چشم تو انداخت ، از چشم ِ خدا بیفتد .
مراقب چیزهایی که شکستند و کاریشان هم نمی شود کرد و مراقب آنهایی که هنوز هم می شود مانع شکستنشان شد ، باش .
لطفاً اگر تا به حال فکری نکرده ای که می دانم کرده ای ، فکری برای فردا که چه عرض کنم برای بی فردائیت بکن !
این روزها هرکس از راه می رسد با طعنه ای، حرفی ، یا پوزخندی عشقم را به مسخره می گیرد .
همه شان حدس می زنند که یک روز رهایم می کنی ...
می گویند تا کی می خواهی منتظر بمانی ؟ تا کی می خواهی به پای کسی بنشینی که اصلاً معلوم نیست بین تو و دیگران کدام را انتخاب خواهد کرد ؟ می گویند چقدر برایش عین هم می نویسی ؟! لحنی ، لهجه ای ، دلیلی لااقل عوض کن !
بگذار ندانند که برای عوض کردن لحن و رنگ ِ چشم و بغض نوشته ها و اشک هایی که مثل مه روی نوشته هایم می غلطند باید معشوق را عوض کرد . دلم می خواهد جوری که به گوش ِ تمامشان برسد فریاد بزنم : « نه او را عوض می کنم ، و نه عوض می شود » . پس داستان همچنان ادامه دارد ....
گلایه ای نیست !
بارها درد کشیده ام و گفته ام عشق معامله نیست که اگر قیمت مناسب بود ، به اندازه ی کافی هدیه بدهی و بمانی و اگر دلت را زد زیر ِ همه چیز بزنی و بروی . بگذار از تشابه من ایراد بگیرند نه تفاوت تو !
فدای یک تار موی پُر از رنگ شبت ، نازنین ِ دیروز و بی مهر ِ امروز و بی وفای فردای همیشه عزیز و تا ابد دوست داشتنی وحید ، عوضت نمی کنم با هیچ کس و هیچ چیز . تو هم بی جهت سعی نکن مرا از چشمان قشنگ و روشنت بیندازی . من جایم قرص ِ قرص است ، به این سادگی ها که هیچ ، با همه ی سختی ها هم نمی افتم . فاصله ات را بیشتر کردی که چه ؟ فرار کنی از عشق مجنونی که اگر هم نباشی تو را نفس می کشد ؟
دخالت نیست ، جسارت است ، شاید هم تمام این بهانه های چکّه چکّه محض ِ خاطر اینست که من لیاقتت را ندارم .
اما هم تو و هم خودشان می دانند که وحیدت به این سادگی ها دست بردار نیست ، آخر عشق است ، کم چیزی نیست ! نمی شود به همین راحتی ها و در میانه ی راه جا زد و از همه چیز گذشت .
اگر تو هنوز هم مثل روزهای اول باشی و هنوز هم مثل گذشته دلت با من باشد خیلی چیزها دارم که به آنها ثابت کنم.چه به آنها که عشق تو را و آمدنت را باور ندارند و به عشق من می خندند چه به آنها که مدام در مقابل تو می ایستند و برای جدایی من و تو لحظه شماری می کنند .
اگر هنوز هم مر بخواهی ....
تمام شهر را ویرانه خواهم کرد ، و با تو آشنای ِ من تمام ِ شهر را بیگانه خواهم کرد .
و من یک روز ، یک روز ِ نه چندان دور ، کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد .
ببین زیبا ، ببین شمع ِ بلند ِ دور دست ِ قلّه ی برفی ، خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد .
ببخش اما نمی دانم چرا اینبار من خواهی نخواهی در دل ِ تو خانه خواهم کرد .
برای فتح ِ این قلعه ، زمانی ترک شهر و مردم و کاشانه خواهم کرد .
و موهای بلند بید مجنون نگاهت را ، شبیه یک نسیم اول دی ، شانه خواهم کرد .
و از دستِ خود ، از دست ِ عشق ِ تو ، تمام اهل این دنیا و شاید اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد .
ببین زیبا صدایت می کنم حالا همین حالا ، قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد .
وزآن دوردستِ نقطه ی نزدیک ، تمام سطر سطر ِ عشقهایم را به تو افسانه خواهم کرد .
تو را بین تمام نور چشمی های این خورشید ِ زرد ِ سرکش ِ مغرور ، یکی یک دانه خواهم کرد .
ببین زیبا ، هزاران بار دیگر باز می گویم ، تو را با عشق خود ، با دست ِ خود ، با قلبِ سرشار از جنون ِ خود شبی افسانه خواهم کرد .
تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی
ببین با عشق چشمت ، آخر ِ سر من چه خواهم کرد ....
عجیب دوستت دارم ، ساده دوستم نداشته باش اما نرو ، من به همین دوست نداشتن و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مُردن و ماندن راضیم ، تو هم به همین راضی باش .
یک بار دیگر می نویسم مواظب چیزهایی که اگر بشکنند جبرانشان کار من و تو نیست ، باش .
می دانم دیگر حرفم را گوش نمی کنی ، به خاطر خودت کمی مراقب خودت باش .
زمستان تو را خوب نمی شناسد ، می ترسم اشتباهی مریضت کند .
اگر این نوشته را تا آخر خوانده باشی که کلّی منّت گذاشتی ، اگر نخوانی هم هر چه از تو رسد زیباست .
دیگر سفارشی نیست جز اینکه : « چشمای روشنت یه کم کاشکی هوای منو داشت ... »
فقط همین .
کسی که دست خودش نیست اما اگر نخواهد هم ، همیشه به تو فکر می کند .
پ . ن 1:
کشتی آرزوهایم روز بروز غرق می شوند ...
و من شناور در افکار خویش در آب یک اقیانوس خیس می شوم، و می شنوم صدای پری ها را
که از دیدن آرزوهایم ، با صدای آهسته می خندند !!
پ . ن 2 :
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم....
تو بدان این را ، تنها تو بدان .
تو بمان با من ، تنها تو بمان .
تویی که ، آفتاب مهرت ، هرگز در قلبم غروب نخواهد کرد ....
I'll be with You Till My Death …
Its name I dont know, but loneliness is by what it is known.
We spend all times together; it stays by my side always,
I am sure whatever happens, it wont leave me in any case.
Sometimes I think, sometimes I wonder,
Was this already planned by God, or is it a mere blunder.
Everything happens for good I know,
Should I keep quiet thinking all this so.
I am a mere human; I cannot fight divine decisions,
I know God rules our lives with lots of precision.
He must have thought something good for me,
There would be a rainbow beyond the clouds I see.
I dont need diamonds, I dont need gold,
Just few moments of happiness untold.
Is it wrong if I want to live in land where there is no pain,
Just a little peace, else these tears will turn me insane.
I know I might sound like complaining,
Believe me, its just an effort for sustaining.
I know its bad to ditch good friends,
But this loneliness will make my life end.
I am not .
Will u Still love Me if I Die ?
I'll still love you with all my heart,
I'll be looking down on you praying you'll still be happy,
I'll be hoping you still remember the great times we had.
And when I die,
I'll still be thinking about you every minute of every day,
I'll be thinking about whether you still think about me,
I'll be thinking about how much I really meant to you,
But when I die,
Will you still think about me?
Will you remember the days we spent together holding hands and laughing?
Will you still have room for me in your heart?
So when I die …
Will you still love me ?
About me
ببين نازنينم !
از آغاز عاشقي تا به حال در هر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن اوي نيامده ، آن گمشدهء رفتهء سفر کرده را از من گرفتند و من سر به زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر نمي شود .
بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهائي که يا پرسيدند يا قرار است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد که :
« من او ندارم ! »
چه شد ؟ هنوز که نقطه آخر جمله را ننوشته ابروهاي نازنينت پيوندي ناگسستني خوردند .
من که با تو نبودم ، عزيز کرده اين همه سالِ دلِِ رسوا ، خودت قضاوت کن من وقتي تو را دارم « او » را مي خواهم چه کار ؟
پس بخند ، من تورا دارم.
تو هم قبول کن و مثل من بگو :
من « او » ندارم !!!
Links
نفـــس
جيـــگر تو
دخـــتر آبـان
زخمــــي زمان
نحــسي واژه ها
Emovi
viOeM
Emovi.like.no.other
Archive name
May 2008
Jun 2008
JuL 2008
Sep 2008
Nov 2008
Dec 2008
Jan 2009
Feb 2009
Mar 2009
Apr 2009
Jun 2009
Aug 2009
Sep 2009
Oct 2009
Nov 2009
Dec 2009
Jan 2010
Jun 2010
Music
Other